تبليغاتX
کیمیای هستی - كافه رهايي
داستان کوتاه

- همه چيز از اعدام يحيي شروع شد . اصلا" اعدام يحيي شده بود همه چيز زندگيم . شده بود كابوسم . شده بود شبام روزام  گريه هام خنده هام .فقط وقتي بامن نبود كه مي خوابيدم و مي رفتم تو اون دنيا . با اينكه اون جا هم ولوله بود و آشوب باز لااقل كسي رو نداشتم كه صبح يكشنبه قرار باشه اعدامش كنن . گاهي باورنمي كردم مي رفتم پيش زري ، جون بچه هاش قسمش مي دادم كه بگه خواب نمي بينم و اينا همه شده زندگي من . زري مثل خاله زنكاي بدبخت بغلم مي كرد و مي زد زير گريه . اين ديگه بيشتر عذابم مي داد . گفت : يه روانشناس آشنا سراغ داره . هزار بار معذرت خواهي كرد وبالاخره گفت كه دارم ديوونه مي شم . بايد قرص بخورم بايد تحت نظر پزشك باشم . بايد بستري بشم و بيخيال يكشنبه اي باشم كه قراره طناب دار بيافته تو گردن يحيي و بين زمين و آسمون جون بكنه و الكي الكي فاتحه زندگيش خونده بشه .

گارسون ليوان را گذاشت روبروي زن . خم شد و به صورت زن نگاهي انداخت . دست زن مي لرزيد . با تيزي ناخن به تن ليوان ضرب گرفت . چند زن و مرد با سرو صدا نشستند روي صندلي هاي نارنجي گوشه كافه . زن دست كشيد روي ميز ، ليوان سر خورد سمت مرد كه نشسته بود و به چشمان خيس زن خيره نگاه مي كرد . دست مرد رفت سمت ليوان و بعد انگشت هاي زن .

-      تو آسمون چند تا چرخ خورد و بعد تنش صاف شد ...

صداي خنده چند زن و مرد درهم پيچيد . حالا ديگر صندلي هاي نارنجي گوشه كافه پرشده بود .

-نميدونم اسمون لعنتي اون صبح چي رنگي داشت . نارنجي بود نه سرخ بود با رگه هاي نارنجي

زن پاهايش را چسباند به تن ساك سفيد و بزرگ كنار صندلي

-من با هر زن ديگه اي فرق دارم . من متفاوتم . كتر روانشناسم مي گفت شرايط آدما رو عوض مي كنه . حرفش رو قبول دارم . اوني كه الكلي مي شه حتما" يه درد و بلايي سرش اومده كه ميره سراغ الكل . مي خواد يه جوري آروم بشه . خوب هركي رو يك كوفتي آروم مي كنه .

مرد دايره فلزي كليدش را چندين بار چرخاند و آدمكا ميان دايره تند وتند گشت و ايستاد .

-حرفات و بزن . خلاص كه شدي من يه طبقه آپارتمان دارم با يه توله سگ خوشگل . يه اشپزخونه كوچيك و يه هال مبله و يه اتاق خواب ماماني و رمانتيك .

زن خنديد آهسته . بعد بلند و بعد بلندتر . مرد سيگاري آتش زد و داد دست زن .

-يحيي رو كه هيچ . صدتا يحيي رو هم اگه تو زندگيت داشتي يادت ميره .

خنده زن قطع شد . تنش را جمع كرد . به مرد نزديك تر شد . صورت مرد شده بود مثل يحيي . رگ هاي گردنش بالا زده بود . يحياي بر دار .

-رگ خواب ما زنا دست شماست . تا بجنبيم و واويلامون دربياد فوري مي شين همون كه مي خوايم . ولي تو بايحيي خيلي فرق داري .

رد قرمز ماتيك زن افتاده بود روي ليوان . مرد ليوان را چرخ مي داد و جاي سرخي لب هاي زن را نگاه مي كرد .بعد دست گذاشت روي ساك دستي زن .

-آخرش نگفتي اين تو چيه ؟

- اين ....اين ....وسايلمه . آدم زنده چارتا رخت ولباس كه لازم داره . نداره ؟

مرد كتش را از لبه صندلي بر داشت . دود غليظ سيگار ابري شده بود و تمام فضاي كافه را پر كرده بود . صداي زبر وخشني چند ميز دورتر چند عدد را تكرار مي كرد .

-شاشيدن به اين شانس . يحيي نگفتي بعديش چيه ؟

زن برمي گردد سمت ميز . نگاه مي اندازد به يحيي . يحيي سرش را خم كرده توي كتش و به دسته ورق هايش زل زده است . بي بي دل ، شاه پيك ، يك خشت و چهار دل

مرد دست مي اندازد دور كمر زن

-بيا . بيخودي خودت رو علاف اين يحيي و اون يحيي نكن .

زن ساك دستي سفيد را بغل مي گيرد . ساك در دست هاي زن تكان مي خورد .چهره زن قاطي دود سيگار گم مي شود . مرد چند اسكناس آبي مي گذارد روي پيشخوان . صدايش آهسته مي پيچد توي هياهوي كافه .

-برا امشب و فردا شب وچند شب ديگه ........ شايد عاشقش شدم ...........

مرد گارسون ته مانده سيگارهاي روي ميز را جمع مي كند .مرد مي خندد و به زن نگاهي مي كند كه آرام كنار درب كافه ايستاده است و چهره ترس زده و دلفريبش چند تا شده و افتاده است روي آئينه هاي كوچك ديوار. تصوير تازه واردي روي آئينه چهره زن را مي  پوشاند . نگاهش كافه را دور مي زند . مي نشيند دور ميز ي دونفره .صداي موزيك پخش مي شود توي كافه .

-در  ميان طوفان هم پيمان با قايقران . گذشه ازجان

تازه وارد باقي آواز را باصدايي بلند ميخواند . ساك سفيد و بزرگ زن تكان ميخورد وفرياد كوتاهي درهياهوي كافه گم مي شود .

زن دست مي گذارد توي دست هاي مرد و خسته و آرام كافه را ترك مي كند.

تازه وارد  ورق كاغذي را به دست گرفته و چندين بار ميخواند :

*يحياي مغاني 14 روزه . نام مادر : هرچه قسمت . نام پدر : يحياي بر دار

دود غليظ سيگار تمام كافه را مي پوشاند . تازه وارد چشم مي دوزد به خيايان كه تازه غروب شده و خيس باران است . زن و مرد مي خزند زير طاقي ديوار . نور تند ويترين كافه روي خيسي آسفالت موج انداخته است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 11:3  توسط کیمیا  |