هيچ كس ندانست
نام آن كبوتر غمگين كه از قلب ها گريخته
(( ايمان )) است .
* فروغ فرخزاد*
شايد سايه ام
بايد بااحتياط گوش ميدادم . بايد ساكت مي بودم . بايد دلم مي شكست . عصيان مي كردم . بايد مي نشستم روي سنگ ياقدم مي زدم سرتاسركوچه هاي تاريك . بايد ازهرچيزي مي گذشتم . اوهم همين رامي خواست . تنهاييم را . سرگردانيم را وسئوال هايي كه بي جواب بود .
اآن روز هم آمد . وقتي گوشي تلفن را برداشتم وصداي فريادهايم قاطي اسم مهتاب ، خانه را گرفت . وقتي چمدانم رابستم .كفش هايم راپاكردم و هراسان ازخانه گريختم .سايه ام شد . حتي يك بار دستم راگرفت . بعد هم آمد كنارم نشست روي آخرين رديف صندلي هاي ايستگاه قطار . بوي تنش تند شده بود وتند ترنفس مي كشيد . سرش راگذاشت روي شانه ام . آدم ها درصف هاي كوتاه و بـــه هم پيوسته باچمدانهايي سنگين مي رفتند ومي آمدند . سرش سبك بود وگرم . مي خنديد . خنده هايش رابه سختي مي شنيدم . آئينه را ازكيفم بيرون آوردم . پلك هايم ورم كرده بود . صورتم بيرنگ بود و دست هايم مي لرزيد . توي آئينه نبود. شرمم آمد ازآدم ها كه مي رفتند ومي آمدند وتنها بودند يا باكسي كه آئينه نشانشان مي داد .
-بايد انتخاب كني
صداي كداممان بود ؟ من بودم يا او ؟
يكي آمد كنارم نشست چمدانش سفيد بود و چتري از كنارش آويزان . آئينه را ازگوشه صندلي برداشت . لب هايش رابه هم فشرد وموهاي سياه لبش را شانه كرد .چمدانم خم شده بود روي صندلي و دسته هايش آويزان بود . چيزي دردلم افتاده بود . دل شوره اي بيتابم مي كرد . صداي گوشي تلفن سالن راپركرد .بلندترشد . ديگري آمد باكيف دستي بزرگ و كودكي كه در دست هايش به خواب رفته بود . نشست روي آئينه . چشم هايش رابست . پاهايش راگهواره كرده بود و آواز مبهمي را تكرار مي كرد . صداي تلفن آرام نمي گرفت . درسرم مي پيچيد و ازهرگوشه اش دوباره برميخاست . مادر و بچـــه انگارهردو خواب بودند . نفس ها روي صورتم بود گرم و تند .
قطار رفته بود و گوشه شيشه سالن انتظار دستي برايم تكان مي خورد .
حالا ديگر من بودم ومهتاب و داغي بوسه اي كه روي گونه ام گذاشته بود . قبل از آمدن مهتاب . بعد از رفتن قطار .
مارگريتا
مارگريتا
..........
سوزن گرامافون برنام تو گير كرده است .
خوش است
وزچون تو بتي ........
كشيدن ناز خوش است