تبليغاتX
کیمیای هستی
داستان کوتاه
و......

هيچ كس ندانست

 نام آن كبوتر غمگين كه از قلب ها گريخته

(( ايمان ))  است .

* فروغ فرخزاد*

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 8:31  توسط کیمیا  | 

شايد سايه ام

 

افتاده بــود دنبالم . ديگر بايــد باور مي كردم كه تنها نيستم. هربار كه مي نشستم روي سنگ سرد حياط خانه و بـه تكه هاي بي قرار برف كه ازآسمان مي باريد وآب مي شد ، نگاه مي كردم ، ميامد كنارم . گرمي نفس ها وبوي تنش بامن بود . شب كه سياهتر مي شد اوهم مهربانتربود . گاهي هم جواب سئوال هايم رامي داد ، آهسته . سئوال هايي كه تمام روحم را انباشته بود و كسي جوابي برايشان نداشت حتي مهتاب كه ادعاي عاشقي داشت .

بايد بااحتياط گوش ميدادم . بايد ساكت مي بودم . بايد دلم مي شكست . عصيان مي كردم . بايد مي نشستم روي سنگ ياقدم مي زدم سرتاسركوچه هاي تاريك . بايد ازهرچيزي مي گذشتم  . اوهم همين رامي خواست . تنهاييم را . سرگردانيم را وسئوال هايي كه بي جواب بود .

اآن روز هم آمد . وقتي گوشي تلفن را برداشتم وصداي فريادهايم قاطي اسم مهتاب ، خانه را گرفت . وقتي چمدانم رابستم .كفش هايم راپاكردم و هراسان ازخانه گريختم .سايه ام شد . حتي يك بار دستم راگرفت . بعد هم آمد كنارم نشست روي آخرين رديف صندلي هاي ايستگاه قطار . بوي تنش تند شده بود وتند ترنفس مي كشيد . سرش راگذاشت روي شانه ام . آدم ها درصف هاي كوتاه و بـــه هم پيوسته باچمدانهايي سنگين مي رفتند ومي آمدند . سرش سبك بود وگرم . مي خنديد . خنده هايش رابه سختي مي شنيدم . آئينه را ازكيفم بيرون آوردم . پلك هايم ورم كرده بود . صورتم بيرنگ بود و دست هايم مي لرزيد . توي آئينه نبود. شرمم آمد ازآدم ها كه مي رفتند ومي آمدند وتنها بودند يا باكسي كه آئينه نشانشان مي داد .

-بايد انتخاب كني

صداي كداممان بود ؟ من بودم يا او ؟

 يكي آمد كنارم نشست  چمدانش سفيد بود و  چتري از كنارش آويزان . آئينه را ازگوشه صندلي برداشت . لب هايش رابه هم فشرد وموهاي سياه لبش را شانه كرد .چمدانم خم شده بود روي صندلي و دسته هايش آويزان بود . چيزي دردلم افتاده بود . دل شوره اي بيتابم مي كرد . صداي گوشي تلفن سالن راپركرد .بلندترشد  . ديگري آمد باكيف دستي بزرگ و كودكي كه در دست هايش  به خواب رفته بود . نشست روي آئينه . چشم هايش رابست . پاهايش راگهواره  كرده بود و آواز مبهمي را تكرار مي كرد . صداي تلفن آرام نمي گرفت . درسرم مي پيچيد و ازهرگوشه اش دوباره برميخاست . مادر و بچـــه انگارهردو خواب بودند . نفس ها روي صورتم بود گرم و تند .

قطار رفته بود و گوشه شيشه سالن انتظار دستي برايم تكان مي خورد .

حالا ديگر من بودم ومهتاب و داغي بوسه اي كه روي گونه ام گذاشته بود . قبل از آمدن مهتاب . بعد از رفتن قطار .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:54  توسط کیمیا  | 

مارگريتا

مارگريتا

مارگريتا

..........

سوزن گرامافون برنام تو گير كرده است .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 9:0  توسط کیمیا  | 

ما را غم آن غمزه غماز .......

خوش است

وزچون تو بتي ........

كشيدن ناز خوش است

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 13:59  توسط کیمیا  | 

ديشب تب داشتم يك تب  داغ با سردردي كه كلافه كننده  بود . يا درد جسمي يا درد روحي فرقي نميكنه يك جوري آدم رو پاك ميكنه . صبح ((عجيب بود ))حالم خوب خوب شد . سوار تاكسي كه شدم تامحل كار كه ميشه يك مسافت شايد ۵ دقيقه اي اين آواز از راديوي تاكسي پخش ميشد : اي خدا اين وصل راهجران نكن ...... سرخوشان عشق را نالان نكن ...... قصد اين مستان واين بستان نكن ....... اشك بي اختيار ازچشام مي ريخت ، بعضي وقتا عينك آفتابي به آدم  خيلي كمك ميكنه . ديگه نميگن اين ياروو  ديوونه است .
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 12:42  توسط کیمیا  |