تبليغاتX
کیمیای هستی
داستان کوتاه
 

 

اونيست ، ولي هست تر از هستان است

چشمـــــش نگــــــران باقي مستان است

دستـــان گدايي همـــــــــه دور اندازيـــــــد

او ســـاقي ميخـــــــــانه بي دستان است

 

                                              يا ابوالفضل تقديم به چشمانت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 11:34  توسط کیمیا  | 

در دل من چيزي است

مثل يك بيشه نور

مثل خواب دم صبح

وچنان بي تابم ... كه دلم مي خواهد :

***بدوم تا ته دشت . بروم تا سركروه ***

دورها (((  آوايي ))) است كه مرا مي خواند

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 12:32  توسط کیمیا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 12:28  توسط کیمیا  | 

از آسمان طلا مي بارد

امروز خدا تمام نعمتش رو داره به ما تقديم مي كنه . جمعه است ۱۳/ديماه يك هزار وسيصد و هشتاد وهفت ... بارون مياد .

اين روزها روزهاي بسيار غم انگيز و پر گريه اي برام بود . اما دارم ازشون عبور ميكنم با درد . با يك دنيا كشف و شهود .

هر انساني روزنه اي بسوي خداست اگر اندوهناك باشد اگر به شدت اندوهناك باشد .

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 9:51  توسط کیمیا  | 

نقش هاي متقاوتي است كه من بازي مي كنم يا بازي درمن نقش هاي متفاوتي را ايجاد مي كند :

يك روز : آرام و سرخوش ، مهربان و سخي ، اميدوار و باگذشت ... كه تاب ديدن اشكي برصورتي و زخمي بر دلي راندارم ، غصه آدم ها عذابم مي دهد.

يك روز : كودكي صاف و ساده ، بي پروا ونترس ، خنده ها و گريه هايم مال من است . درخيابان آواز مي خوانم و ازپله ها هر كجا باشد با شتاب صعود و سقوط مي كنم ... دوتا يكي ...  يكي دوتا ...

يك روز : زني سالخورده هستم ، سياه پوش و گوشه نشين ، متفكر ، بدبين ، تلخ ، سرخورده ، منتظر ...

يك روز :دختري جوان  ، دلداده و عاشق ، رويايي و هركس از راه مي رسد دلم را تكان مي دهد و هر مردي مي شود معشوق آن لحظه ام ...

روزي ديگر : مرده اي متحرك ، بي صدا ، خشك ، نشست و برخاست هايم ميل من نيست ، مزه غذاها و سردي و گرمي هوا برايم بي معناست .

من اينم دختري هزار چهره ، هزار رنگ ، هنوز هم خود را نشناخته ام كه اين رنگ به رنگ شدن ها تا كي ادامه مي يابد ؟؟ اسفند ماه ۸۶ (پايان يك سال پر از معجزه و نشانه )

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 8:0  توسط کیمیا  | 

گل سرخ رااگر به عنوان مركز توجه زندگي روزمره ات قرار دهي

هرگز معناي حيات را فراموش نمي كني واگر از طريق  قانون مشابهت ها به شناخت خودت دست يابي هيچ وقت در انتخاب شغل ، هدف راه وهمسرت البته با توكل به خداوند اشتباه نمي كني . تابعد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:43  توسط کیمیا  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 13:37  توسط کیمیا  | 

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

 

 

 

پس من چگونه گویم

 کاین درد را دوا کن

در خواب دوش "پیری" در کوی عشق دیدم

 

 

 

با دست اشارتم کرد که .....

عزم سوی ما کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 8:22  توسط کیمیا  | 

- همه چيز از اعدام يحيي شروع شد . اصلا" اعدام يحيي شده بود همه چيز زندگيم . شده بود كابوسم . شده بود شبام روزام  گريه هام خنده هام .فقط وقتي بامن نبود كه مي خوابيدم و مي رفتم تو اون دنيا . با اينكه اون جا هم ولوله بود و آشوب باز لااقل كسي رو نداشتم كه صبح يكشنبه قرار باشه اعدامش كنن . گاهي باورنمي كردم مي رفتم پيش زري ، جون بچه هاش قسمش مي دادم كه بگه خواب نمي بينم و اينا همه شده زندگي من . زري مثل خاله زنكاي بدبخت بغلم مي كرد و مي زد زير گريه . اين ديگه بيشتر عذابم مي داد . گفت : يه روانشناس آشنا سراغ داره . هزار بار معذرت خواهي كرد وبالاخره گفت كه دارم ديوونه مي شم . بايد قرص بخورم بايد تحت نظر پزشك باشم . بايد بستري بشم و بيخيال يكشنبه اي باشم كه قراره طناب دار بيافته تو گردن يحيي و بين زمين و آسمون جون بكنه و الكي الكي فاتحه زندگيش خونده بشه .

گارسون ليوان را گذاشت روبروي زن . خم شد و به صورت زن نگاهي انداخت . دست زن مي لرزيد . با تيزي ناخن به تن ليوان ضرب گرفت . چند زن و مرد با سرو صدا نشستند روي صندلي هاي نارنجي گوشه كافه . زن دست كشيد روي ميز ، ليوان سر خورد سمت مرد كه نشسته بود و به چشمان خيس زن خيره نگاه مي كرد . دست مرد رفت سمت ليوان و بعد انگشت هاي زن .

-      تو آسمون چند تا چرخ خورد و بعد تنش صاف شد ...

صداي خنده چند زن و مرد درهم پيچيد . حالا ديگر صندلي هاي نارنجي گوشه كافه پرشده بود .

-نميدونم اسمون لعنتي اون صبح چي رنگي داشت . نارنجي بود نه سرخ بود با رگه هاي نارنجي

زن پاهايش را چسباند به تن ساك سفيد و بزرگ كنار صندلي

-من با هر زن ديگه اي فرق دارم . من متفاوتم . كتر روانشناسم مي گفت شرايط آدما رو عوض مي كنه . حرفش رو قبول دارم . اوني كه الكلي مي شه حتما" يه درد و بلايي سرش اومده كه ميره سراغ الكل . مي خواد يه جوري آروم بشه . خوب هركي رو يك كوفتي آروم مي كنه .

مرد دايره فلزي كليدش را چندين بار چرخاند و آدمكا ميان دايره تند وتند گشت و ايستاد .

-حرفات و بزن . خلاص كه شدي من يه طبقه آپارتمان دارم با يه توله سگ خوشگل . يه اشپزخونه كوچيك و يه هال مبله و يه اتاق خواب ماماني و رمانتيك .

زن خنديد آهسته . بعد بلند و بعد بلندتر . مرد سيگاري آتش زد و داد دست زن .

-يحيي رو كه هيچ . صدتا يحيي رو هم اگه تو زندگيت داشتي يادت ميره .

خنده زن قطع شد . تنش را جمع كرد . به مرد نزديك تر شد . صورت مرد شده بود مثل يحيي . رگ هاي گردنش بالا زده بود . يحياي بر دار .

-رگ خواب ما زنا دست شماست . تا بجنبيم و واويلامون دربياد فوري مي شين همون كه مي خوايم . ولي تو بايحيي خيلي فرق داري .

رد قرمز ماتيك زن افتاده بود روي ليوان . مرد ليوان را چرخ مي داد و جاي سرخي لب هاي زن را نگاه مي كرد .بعد دست گذاشت روي ساك دستي زن .

-آخرش نگفتي اين تو چيه ؟

- اين ....اين ....وسايلمه . آدم زنده چارتا رخت ولباس كه لازم داره . نداره ؟

مرد كتش را از لبه صندلي بر داشت . دود غليظ سيگار ابري شده بود و تمام فضاي كافه را پر كرده بود . صداي زبر وخشني چند ميز دورتر چند عدد را تكرار مي كرد .

-شاشيدن به اين شانس . يحيي نگفتي بعديش چيه ؟

زن برمي گردد سمت ميز . نگاه مي اندازد به يحيي . يحيي سرش را خم كرده توي كتش و به دسته ورق هايش زل زده است . بي بي دل ، شاه پيك ، يك خشت و چهار دل

مرد دست مي اندازد دور كمر زن

-بيا . بيخودي خودت رو علاف اين يحيي و اون يحيي نكن .

زن ساك دستي سفيد را بغل مي گيرد . ساك در دست هاي زن تكان مي خورد .چهره زن قاطي دود سيگار گم مي شود . مرد چند اسكناس آبي مي گذارد روي پيشخوان . صدايش آهسته مي پيچد توي هياهوي كافه .

-برا امشب و فردا شب وچند شب ديگه ........ شايد عاشقش شدم ...........

مرد گارسون ته مانده سيگارهاي روي ميز را جمع مي كند .مرد مي خندد و به زن نگاهي مي كند كه آرام كنار درب كافه ايستاده است و چهره ترس زده و دلفريبش چند تا شده و افتاده است روي آئينه هاي كوچك ديوار. تصوير تازه واردي روي آئينه چهره زن را مي  پوشاند . نگاهش كافه را دور مي زند . مي نشيند دور ميز ي دونفره .صداي موزيك پخش مي شود توي كافه .

-در  ميان طوفان هم پيمان با قايقران . گذشه ازجان

تازه وارد باقي آواز را باصدايي بلند ميخواند . ساك سفيد و بزرگ زن تكان ميخورد وفرياد كوتاهي درهياهوي كافه گم مي شود .

زن دست مي گذارد توي دست هاي مرد و خسته و آرام كافه را ترك مي كند.

تازه وارد  ورق كاغذي را به دست گرفته و چندين بار ميخواند :

*يحياي مغاني 14 روزه . نام مادر : هرچه قسمت . نام پدر : يحياي بر دار

دود غليظ سيگار تمام كافه را مي پوشاند . تازه وارد چشم مي دوزد به خيايان كه تازه غروب شده و خيس باران است . زن و مرد مي خزند زير طاقي ديوار . نور تند ويترين كافه روي خيسي آسفالت موج انداخته است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 11:3  توسط کیمیا  | 

نمي دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چندين روزه كه صبح من ، شروع ميشه باديدن چهره چند تاپيره مرد

يعني از وقتي مسيرم رو عوض كردم ، اين سراي سالمندان وحياط بي دار و درخت پوشيده از سنگش ، من رو عجيب جذب كرده. اين نماد چيست ؟

آدمي كه اين چند خط رو مي خوني .....

به من بگو چند تا پيره مرد نماد چيه ؟

امروز هم يكيشون پنجه انداخته بود به نرده هاي آسايشگاه ويكي هم نشسته بود روي صندلي، روي ميزشون مثل هرصبح روزنامه نبود . چراغاي خونه هم خاموش بود . راهروش مثل تونل تاريكي پيچ مي خورد و ديده نمي شد .هر روز صبح كه رد مي شم ، بلااستثناء به  چشماي هرتعداد كه توي حياط هستن نگاه ميكنم . اون ها هم .

نگاهشون خالي از هرچيزه

درست برعكس نگاه جوون ها كه توش يا عشقه يانفرته ياهوسه يا سئواله يا حرف نگفته است  يا شرمه يعني آدم وقتي پيرمي شه خالي از هرچيزي مي شه؟؟ 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 12:20  توسط کیمیا  |